من پادشاهی می کنم

کنار ساعتی که خواب رفته

 

تکرارِ حرفهای تکراری

 

آدم‌ها به دنبال چه می‌گردند در زندگیشان؟ چه چیزی را جستجو می‌کنند که تا پایان عمر دوام می‌آورند. از این گذشته اغلبشان در پایان می‌گویند حیف که زندگی بس کوتاه بود! خیلی‌هاشان حتی اهداف بزرگی هم ندارند و از اینکه در ورطه‌ی تکرار هستند بی‌خبرند. خیلی‌هاشان هم خبر دارند ولی ادامه می‌دهند چون دلیل ادامه ندادن را نمی‌دانند. من کسانی را می‌بینم که با پیشٍ‌پا افتاده‌ترین غریزه‌های بشری، که گاهی پست شمارده می‌شوند قله‌هایی را هم فتح می‌کنند. گاهی حسادت و کینه ورزی، گاهی نادانی و تقلید کورکورانه و در خوشبینانه‌ترین حالت گاهی میل جنسی‌ زائدالوصف‌شان آنچنان بر تمامی اندام آنها حکومت می‌کند که گویی وجودشان تبدیل به آلت نرینگی شده و به سمت بالا حرکت می‌کند. با همان سرعتی که میتوان حدس زد، به قله میرسد و اینکه بعد چه رخ دهد، من نمیدانم!

چیزی من را متحیر می‌کند این است که چگونه انسان می‌تواند آب بخورد، غذا بخورد، مستراح برود، حمام برود ... حتی نفس بکشد و تمام اینها را تکرار کند و متوجه نباشد. اینها که نیازهای حیاتی‌ست. چطور طرف می‌رود دانشگاه درس می‌خواند. مدرک روی مدرک آویزان می‌کند و می‌گوید بدانید ای نادان‌ها، تحصیل و دانستن نکبت می‌آورد! یا آنکه در صدد بر تخت نشاندن اخلاقیات است دزدی می‌کند، حرمسرا می‌سازد، دوجین دوجین آدم معامله می‌کند. آن یکی به شیوه‌ی بودا روزگار می‌گذراند اما هوای بیرون از محدوده‌ی کاخ‌اش او را بیمار می‌کند. هرچند این سه تای آخری به مراتب مایه‌ی زندگیشان را پررنگتر کرده‌اند و لااقل با این تناقض‌های بیشمار تنوع ایجاد کردند ولی، هدف من در کل زیر و رو کردن شخصیت این آدمها و یا ریشه‌یابی مشکلات سیاسی - اجتماعی بین اقشار مختلف نیست. من به کل آدمها نگا می‌کنم. چه چیزی اینها را سرگرم کرده و بهشان احساس مسخره بودن نمی‌دهد، حتی هنگامی که می‌دانند و اعتراف می‌کنند.

روان‌کاو: فردی که سطور بالایی را نوشته دچار فقدان یک میل است. میل به زندگی و شور حاصل از آن، یک امر طبیعی و بی چون چرا می‌باشد که هنگامی که عقل در مشکلات زندگی چاره‌ای نمی‌یابد و یا حتی پوچی آن را برهنه می‌بیند اجازه‌ی وقفه‌ای به او می‌دهد. تا در این زمان بارگیری کند، برای ادامه دادن. پس از گذشت این دوره فرد بی‌آنکه چرایی‌اش را بداند ادامه می‌دهد. تنها با سوسویه‌های از امید، که نوید می‌دهند شاید راهی پیدا شود. و اگر هم راهی پیدا نشود او یاد می‌گیرد که چگونه کنار بیاید. و این ادامه پیدا می‌کند. ادامه این تنها چیزی است که اهمیت دارد و معنای زندگی در آن نهفته است. باقی امور همه بهانه‌های هستند برای رسیدن به این اصل. پس افکاری که سعی در نابودی اصول فکری طبیعت دارند چگونه می‌توانند درست باشند؟ ما این به این بیمار عزیز توصیه می‌کنیم که در اولین فرصت برنامه‌ای برای سفر ترتیب دهند و با مراجعه به روانپزشک و مصرف دارو زیر نظر ایشان در بهبودی خود کوشا باشند.

 

هنرمندان هم کارگرند



در هنر فقط با پرکاری می‎توان به نتیجه رسید.



 

 

من بد هستم

تا شما فرصت بهتر بودن داشته باشد

 

                    چرا تشکر نمی‌کنید؟

 

 

 

 

 

انسانی که پرهیزکار نیست...

جمله‌ام اشتباه بود.

 

 

 

 

در قلمرو من

پرواز مکن

بالهایت را می‌شکنم

 

 

 

شمع

تو

تاریکی

 

 

 

من سه هزار سال، مداوم می‌نویسم

هنوز گمنامم ولی

 

 

 

 

بی‌آلایش

بی‌آلایش

بی‌آلایش

.

.

.

پیش من خالص باش

 

 

 

میل

 

 

نابودت می‌کنم

شک نکن

 

چه خوب که اهمیت نمی‌دهی

 

 

 

 

تا دیروز خیال میکردم

یک جوان پیرم

 

حالا میدانم

که یک پیر جوانم

 

 

 

 

کودکم

گریست

 

وعده‌اش دادم

به فردایی شادمان

 

 

 

شکر گذاری

 

 

سپاسگذارم

که من را آوردید

تا شما را نابود  کنم

 

انسان منم

 

 

 

 

مثانه ام پر شده

دردش را

احساس می کنم

 

 اگر از آنجا بیرون نیایی

 خودم را حلق آویز می کنم

 

و اگر آن تو بمانی

 مطمئن باش

 تو را می کشم

 

من هرگز با دو نفر

 در یک زمان

صحبت نمی کنم

 

 یکی یکی

 

 

 

 

من می‌گویم  شما نابغه‌اید

او معتقد است کودنی بیش نیستید

 

و آنها حیوان خطابتان می‌کنند

شما کدامید؟

 

 

 

آقای میم

 

آقای "میم" شیفته‌ی فصل پاییز بود.همچنین تنهایی را دوست می‌داشت.فکر می کنم در کل زندگی‌ام بیشترین تاثیر را بر من گذاشت. در مورد خودش می گفت "من یک صفر تقویت شده‌ام. همه صفاتِ من در زمان به یک میزان رشد می کنند" . به نظر من هم او مجموعه ای از تناقضاتی بود که هیچ کدام به نفع دیگری کنار نمی رفتند.و این خصیصه تا پایان عمر با او ماند. گواه این مسئله اطرافیانش بودند که معتقدند هیچگاه نمی شد حدس زد او در برابر وقایع چه واکنشی نشان می دهد. کسانی هم که شناختشان از او به یک دیدار محدود می شد هیچ گاه در این مورد اتفاق نظر نداشتند. یعنی یا او را فردی با نشاط ، بذله گو و پرتحرک می پنداشتند یا مردی عبوس و کم صحبت. همین روحیات متناقض سبب جذابیتش نزد دیگران می شد. چیزی که من فکر میکنم تعمداً به کار میبرد تا زمانی که به سمتش می آمدند از آنها فرار کند. با همه این اوصاف این مسئله غیر فابل انکار بود که نزدیک شدن به او کاری دشوار بود. چرا که بعد از گذشت سالها متوجه می شدی تمام چیزهایی که از او کشف کرده‌ای جز یک نقاب ساختگی مخصوصِ تو بیش نبوده. بعد ها خودش به من گفت، همین دلیل جمع نکردن آدمها به دورش بود. چرا که می‌دانسته هیچ کدام از آنها نمی توانند در مقابل کشاکش افکار متعدد درون ذهنش تاب بیاورند. و در واقع خود حقیقی‌اش برای افراد تحمل ناپذیر است. پس مجبور میشده برای هرکدام شخصیتی جداگانه بسازد تا نیاز نباشد هر عملش را توجیه کند. به این صورت وجه خالص افکارش پررنگتر خواهد ماند. اغلب که پیش او می رفتم ساعتها کنار هم بودیم و کلمه‌ای بین ما رد و بدل نمیشد. به وقت خداحافظی میگفت "چه خوب است که به هم دروغ نمیگویم". در حقیقت همین تفکر او را از پا در می‌آورد. او معتقد بود هر عمل در خوشبینانه‌ترین حالت یک اشتباه محض است پس کسی که کمتر عمل می کند کمتر اشتباه می کند. اگر کسی از او راهنمایی می خواست مطمئناً او را تشویق می کرد تا در زمان حال زندگی کند و از هر عملش لذت ببرد. و تنها زمانی لذت حاصل از ما سلب می شود که بخواهیم آن را با عقل تحلیل کنیم. تیغ منطق بی رحم است و تا نابودی بنبان خودش پیش می رود. همین دیدگاه او را فردی منطق گریز و افسار گسیخته کرده بود. می گفت: به حدی در کنار گذاشتن پیش زمینه های ذهنی خبره شده‌ام که گاهی احمقانه‌ترین اعمال از من سر میزند. در نتیجه با علم قبلی چیزهای با ارزشی را از دست می دهم. ولی احساس پشیمانی نمی کنم، این بهایی است که برای هر تجربه می پردازم.

او معتقد بود اگر بخواهد عمرش را به روال عادی سپری کند، یعنی تحصیل و کار را ابزار قدرتش قرار دهد، بیشتر با خودش درگیر خواهد بود. پس ترجیح میدهد مرزهای دنیایش را خودش تعیین کند و تعاریف خاص خودش را در آن بیافریند. می گفت : ایده‌های بزرگی در ذهن من شکل می گرفتند و به مرور زمان می‌مردند. حالا که آنها را بازنگری می کنم، میبینم هرکدام از آنها اگر بیرون می آمدند و در هر قالبی ریخته میشدند نهایتاً یک شعله از اشتباهاتی بود که افروخته میشد و به آتش می کشید. با گذشت زمان خاموش و تبدیل به خاکستر می شد. بعد، از خاکستر آن هم اثری نمی ماند. به عبارتی در کل این پروسه چیزی مثل بر ملا کردن حقیقت وجود نداشت. از کل آن فقط می شد وجود زندگی را نتیجه گرفت. اگر انسان بتواند آسانترین عمل یعنی عشق ورزیدن به زندگی را انجام دهد یک پیکان رو به بالا است. مهم نیست در کدام جهت. ولی اگر نتواند، به هر دلیلی، به زمین می خورد. و این هم بخشی از زندگی است. قابل انکار نیست که در کل این وضعیت تنها باید کاری کرد که کمتر رنج کشید. می گفت: نماد انسان برای من سگی است رو‌به‌روی یک آینه. او اعمال غریزی اش را برای کسب لذت انجام میدهد و محکوم به این است که تمام آن را در آینه ببیند. ممکن است ابتدا برایش لذت بخش باشد اما در آخر او را پژمرده و بیمار می کند. و آن زمانی است که مرگ را به زیستن ترجیح می دهد. پس اگر انسان لذت می برد نباید تلاش کند تا برای آن دلیلی داشته باشد.

می گفت " زمانی که منطق می خواهد سر از هر چیزی در آورد و پرده ها را کنار بزند خود اسیر یک غریزه است. تشدید یک حس غریزی تا آنجایی پیش میرود که نابودی را به همراه آورد. بنابراین نباید زیاد برای زندگی طمع داشت. این چیزی بود که من به آن دچار شدم و اکنون احساس می کنم تمام شعله های درونم فروکش کرده اند و من فاقد هرگونه حسی هستم. نادم نیستم، زیرا از اوضاعم ناراضی نیستم. من جور دیگری نگاه می کنم. انسان خود باید بداند کی به پایان رسیده است". سال پیش در همین روز، یعنی دهم آبان ماه هوای وسوسه انگیز پاییز مرا ترغیب کرد به دیدارش بروم. آغاز صبح بود و چیزی از طلوع خورشید نمی گذشت. گرمای اندکی به واسطه تابش پرتوهای نور که از شاخه های درختان میگذشت و به صورتم می‌خورد حس می کردم. این گرمی در آن سوز سرد صبح‌گاهی لذتی ناب محسوب می شد. به خانه‌اش که رسیدم در را باز نمی کرد. نتوانستم وارد شوم تا یکی از همسایه‌ها که از آنجا عبور میکرد مرا از مرگش مطلع ساخت و گفت: سه روز پیش خودش را حلق آویز کرد. او هیچ گاه غریزه و عقل را جدا از هم نمی دانست و میگفت تمام اینها یک پدیده ی حلزونی شکل و دایره وار است است. از قسمتی به بعد تعقل نامیده می شود که بوسیله غریزه میتوان درکش کرد . و ما قبل آن را غریزه میدانست، به این دلیل که عقل از شناختش عاجز است. من با او موافقم.

 

 

5 . April . 1994

 

 Somthin in the way...

"maybe, baby."

چی بگم؟ خوشحالم باز اومدم...همین!

 

 

نمیدونم چی شد تصمیم گرفتم آدرس وبلاگ رو تغییر بدم.شاید اونجا باعث میشد دلم بگیره. یاد گذشته تر که می افتادم دلم میگرفت.

در مورد اینجا اگه بخوام توضیح بدم باید بگم میخوام کلا سبک نوشتنمو عوض کنم. شاید حالت تدافعی که قبلا در مخاطب بوجود می اومد ناشی از نوع نوشتن بود. نوشتن ساده - بی پرده - از همه مهمتر رودر رو . یعنی صفت ها یا به من میچشبید یا به تو. یا به ما یا به شما. اصلا او و آنهایی وجود نداشت. اگرم داشت کمرنگ بود.  

در مورد سرویس دهنده. میون پرشین بلاگ و بلاگفا این دو رغیب فعلی مونده بودم. اما هرچی فکر کردم بلاگفا فعلا از خیلی نظرها کاربرپسندتره. خصوصا سرعت آپدیت شدنش و... ازون کدهای امنیتی مسخره پرشین بلاگ موقع نظر دادن بشدت بیزارم.

من لینک های اون وبلاگ رو اینجا هم Paste کردم. یه سری لینک هم قرار بود بزارم که متاسفانه این غیبت طولانی باعث بدقولی شد...قرارشون میدم.

امشب بعد از یکی دو ماهی که نبودم تصمیم دارم به وبلاگای تموم دوستان قدیمیم سر بزنم.

امیدوارم هیچ کدوم تعطیل نکرده باشن.