انسانیت، خیانت، ندامت
پنجشنبهی هفتهی پیش. قبل از روزِ مهدی صاحبالزمان، با دوستان قدم می زدم. همه کولهی زندگیشان پر بود. من حتی گیوه هم پایم نبود چه رسد به توشهی راه. نمی دانم چرا اینها را به آنها نگفتم. نمیدانم چرا آنها اینها را ندیدند. اما چاهی عمیق سر راهم سبز شد. آنچه که من در طلبش بودم. همواره. جادوی سیاهیِ افسونگر و بینهایتش از خاطرم نمیرود. خواستم آرام شیرجه بزنم. جوری که آرام به بینهایت بروم. چه طمعی! همه گفتند حالمان را نگیر. گفتم راهمان را جدا کنیم. گفتند حالمان را نگیر. گفتم خب راهتان را جدا کنید. تا جمعه راه ِ ما ساکن ماند. نقطه بود. و نه یک خط ممتد.
این پنجشنبه، هیچکس حتی گیوه پایش نیست. تاثیر یاءس من بود؟ نمیدانم. به چاه خیره شدهاند. همان چاه. میگویم بیایید برویم. حالم را نگیرید. میگویند راهت را جدا کن. میگویم خواهش می کنم. اشک پشتِ پلکهایم یخ بسته. پلک میزنم که ببلعد هرچه هست در نگاهم. میگویم بیاید بروید. میگویند راه تو جداست انقدر خرف نزن. حالا میفهمم که وقتی کولهات پر است برای دیگران هم خرت و پرت گذاشتی. دیگرانی که فکر میکنی باید همراهیان تو باشند.
ولی... هرمونهایم سوختهاند دوستِ من. مردانه و زنانهاش یک جا. بدون اینکه بخواهم کم نمیآورم. جُر همهتان را میکشم. همهتان را میبرم. روی خط ممتد. شاید به جایی که میخواستیم رسیدیم. و اگر نرسیدیم حال هم را نگرفتهلیم. لااقل!
انسانیت این است؟ چه گهیست! دارم کشف میکنم طعم خوشش را. فردا جمعه است. روزی که مهدی صاحب اوست. برویم.